خرید بک لینک

داستان وینکس خودم نوشتم کپی ممنوع

در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.


بچه ها اسکای ی چیزیش شده

وینکس:نه فکر بد به سرت نزنه نه نه

بلوم حتی به وینکسم شک کرد


رفت تو اتاقش یهو دید راکسی واسش شربت اورده

شربتو خورد و رفت پایین دید همه پایینن

یهو اسکای با ی نفر اومد 

بلوم:اسکای اون کیه؟؟

اسکای:ام بلوم ی چیز بگم ذوق میکنی ایشون همسر

اینده ی من هستن 

بلوم خوب نگاه کرد دید اون راکسیه

بلوم:اسکای مگر ما قرار نبود با هم ازدواج کنیم و با گریه

میره تو اتاق بعد....

این داستان ادامه دارد 

نویسنده:مدیر شمیم بلوم

5 تا نظر دیگه ادامشو میدم

برچسب: نویسنده: آناهیتا رستگار تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 13:20

صفحه بندی