بچه ها اسکای ی چیزیش شده
وینکس:نه فکر بد به سرت نزنه نه نه
بلوم حتی به وینکسم شک کرد
رفت تو اتاقش یهو دید راکسی واسش شربت اورده
شربتو خورد و رفت پایین دید همه پایینن
یهو اسکای با ی نفر اومد
بلوم:اسکای اون کیه؟؟
اسکای:ام بلوم ی چیز بگم ذوق میکنی ایشون همسر
اینده ی من هستن
بلوم خوب نگاه کرد دید اون راکسیه
بلوم:اسکای مگر ما قرار نبود با هم ازدواج کنیم و با گریه
میره تو اتاق بعد....
این داستان ادامه دارد
نویسنده:مدیر شمیم بلوم
5 تا نظر دیگه ادامشو میدم![]()
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رستگار