خرید بک لینک
ی روز بلوم دید اسکای خیلی تغییر کرده


ازش پرسید:اسکای چیزی شده؟؟

اسکای :نه نه فکر بد به سرت نزنه هیچی نشده

بلوم رفت پیش وینکس

وینکس :سسس لغلتاثفتفق اه سلام بلوم


بچه ها اسکای ی چیزیش شده

وینکس:نه فکر بد به سرت نزنه نه نه

بلوم حتی به وینکسم شک کرد


رفت تو اتاقش یهو دید راکسی واسش شربت اورده

شربتو خورد و رفت پایین دید همه پایینن

یهو اسکای با ی نفر اومد

بلوم:اسکای اون کیه؟؟

اسکای:ام بلوم ی چیز بگم ذوق میکنی ایشون همسر

اینده ی من هستن

بلوم خوب نگاه کرد دید اون راکسیه

بلوم:اسکای مگر ما قرار نبود با هم ازدواج کنیم و با گریه

میره تو اتاق بعد....

این داستان ادامه دارد

نویسنده:مدیر شمیم بلوم

5 تا نظر دیگه ادامشو میدم

برچسب: نویسنده: آناهیتا رستگار تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 0:13

صفحه بندی